یک پیشنهاد، یک انیمیشن


مری و مکس ساخته آدام الیوت و محصول ۲۰۰۹ استرالیاست که در چند جشنواره معتبر مورد تقدیر و تحسین قرار گرفته است. مری یک دختر بچه هشت ساله از استرالیا با مکس یه مرد 44 ساله از نیویورک که مشکل روحی دارد نامه نگاری می کند و داستان بر حول این محور می چرخد . . . این انیمیشن دارای دیالوگ های جالبی ست که ذهن مخاطب را با خودش در گیر می کند ؛ دیالوگ هایی نظیر :
اول عاشق خودت باش ! 
*
تورا به این خاطر می بخشم که کامل نیستی ، تو هم ناکاملی ، مثل من، مثل همه آدم ها !
*
sometimes perfect strangers make the best friends
*
و  . . .


از اینها گذشته باید گفت ، کاراکتر مکس مرا به یاد خودم میندازد ، انسانی آرمانگرا که به فکر داشتن دنیایی سالم  است و آنچنان در دنیای خودش فرو رفته است که تحمل تناقض های این دنیای آرمانی با محیط زندگیش را ندارد ، او بارها به شهرداری نامه می نویسد و از مردمی شکایت می کند که ته سیگارهایشان را روی زمین می ریزند . . . به نظرم  چیزی شبیه شخصیت های این انیمیشن درون من وجود دارند ، من مری کوچکی را در درون خودم می شناسم که هیچ گاه نمی خواست شبیه مادرش باشد ، من مکس میانسالی را در درون خودم می شناسم که تا مدت ها پیش نتوانسته بود  بپذیرد که همه انسانها ناکاملند . . . سکانس پایانی این انیمیشن  بسیار تاثیرگذار است و به گفته یکی از دوستان :
" سکانس پایانی را می توان آخرین قدرت نمایی ادام الیوت در روایت داستانی با این همه ظرافت دانست و یادآوری کرد که: داشتن یک دوست عالیه ، حتی دم مرگ! "
به هر حال دیدن این انیمیشن جالب رو به همه دوستان ، حتی شما دوست عزیز توصیه می کنم ، در ضمن برای خوندن نقدی بر این انیمیشن می توانید اینجا (همینجا :D)را کلیک کنید ، به قول همین لینک قبلی :"اگر به دنبال یک داستان شاه پریانی هستید تماشای این انیمیشن رو به شما توصیه نمی کنم، اما اگر می خواهید یک کار متفاوت را تماشا کنید، با دیدن این کار مسلما لذت خواهید برد " و "چه اشکالی دارد اگر یک دفعه هم فیلمی درباره آدم های خیلی معمولی ببینیم؟"

 ***
p.s: تورا به این خاطر می بخشم که کامل نیستی ، تو هم ناکاملی ، مثل من، مثل همه آدم ها !



یک پیشنهاد ، یک کتاب

 


خواندن کتاب " آیا تو آن گمشده ام هستی؟" اثر باربارا دی آنجلیس، ترجمه هادی ابراهیمی رو به همه دوستان مجرد و متاهلم توصیه می کنم
اینروزها مد شده که هر کس یک تجربه شخصی داره ، تجربیاتشو در قالب یک کتاب در می آره و کنارش یه مهر روانشناسی می زنه و گاهی اوقات هم کتابای پر فروشی میشن اما اکثریت روانشناس ها به این کتابا اعتقادی ندارن .
منم چندان از خوندن اینجور کتابا استقبال نمی کنم، اما این کتاب جدیدن به دستم رسیده که خوندنش رو به همه دوستان توصیه می کنم ، این کتاب بیشتر به کلیات پرداخته و داخل جزئیات نشده و اندکی میشه تفاوت جامعه نویسنده رو با جامعه ایران احساس کرد اما خوندنش خالی از لطف نیست و من به شما خوندنش رو توصیه می کنم :D
* * * * * * * * 
پ.ن: حالا که دارم فکر می کنم می بینم من دوست متاهل خاصی ندارم ، پاشید برید مزدوج شید ، ما یه چندتا دوست مزدوج درست حسابی پیدا کنیم ، پاشید برید ، اینجا نشستید که چی ، البته قبلش این کتاب رو بخونید 


سانسورچی

به جزوه مدنی هفتم نگاه می کنم هنوز سه جلسه مونده که جمعا میشه 20 صفحه اعصاب خورد کن ، می شینم پای کامپیوتر و توئیت می کنم ، پیش خودم فکر می کنم 6 واحد متون فقه اسلامی پاس کردم ،4 واحد اصول فقه اسلامی پاس کردم و 4واحد قواعد فقه اسلامی پاس کردم و همین زمینه ساز شد که احساساتم رو در اوان جوانی سانسور کنم و دوست داشتن رو به گونه ی خودم تجربه کنم . . . . می خوام عشقم رو در جملاتی کوتاه اما آتشین توئیت کنم اما نمی شه ، شاید این منم که خودم رو سانسور می کنم ، درست که فکر می کنم سالهاست که من خودم نقش سانچورچی احساساتم رو بازی می کنم ...


سرم درد می کنه ، معدم درد می کنه ، دلم درد می کنه ، پیش خودم فکر می کنم پس این جزوه مدنی هفت کی تموم میشه آخه ؟ یه هفته ست دارم می خونم تمومی نداره لامصب ... ذهنم از درس فرار می کنه و به این فکر می کنم که قراره فردا برم ببینمش ، نمیدونم چرا اما ازش خوشم میاد ، یه مرد قد بلند چارشونه ست که از دور که بهش نگاه کنی بداخلاق و اخموو با ابهت به نظر میاد اما وقتی باهاش حرف می زنی لبخندم می زنه و ادا اطوارای خاص خودش رو داره ، من که دوسش دارم ... گهگداری هم باهات دردُدل می کنه ... البته این اواخر از گهگداری گذشت و یه کمی بیشتر دردُ دلش گرفت  ، یه بار یهو دیدم وقتی دارم باهاش حرف می زنم لبخند خاصی روی لباش داره و چشماش برق می زنه ، نا خود آگاه گفتم : چرا من رو اینطوری نگاه می کنید؟؟ جا خورد ولی در عرض یک ثانیه خودشو جمع کرد و با اعتماد به نفس تمام گفت : چجوری نگات می کنم ؟؟روم نشد بهش بگم به خاطر همین گفتم : یه طوری که انگار حرف اشتباهی رو زدم ! آدم جالبیه ولی من ازش فرار می کنم ، گاهی وقتی دارم به حرفاش گوش میدم کافیه سرم رو بندازم پایین ، سریع بحث رو قطع می کنه و میگه چرا به من نگاه نمی کنی؟ به من نگاه کن ! یه بار محض شیطنت قدم رو باهاش اندازه گرفتم خدا وکیلی تا سر شونه هاش رسیدم و ذوق زده شدم ، به نظر قد بلندتر می رسید اما من به سر شونه هاش رسیدم ... البته ما به یه چشم دیگه به ایشون نگاه می کنیم ، فکر بد نکنید :دی . . . . . راستش حالا که دارم فکر می کنم، خب می تونید فکر بدم بکنید :دی
جزوه مدنیم یه گوشه افتاده ،همش داره بهم چشمک می زنه وعین بختک افتاده به جونم ، برم درسم رو بخونم که یه درس سه واحدی رو نیفتم و این ترم آخری کار دست خودم ندم

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پ.ن: امروز ظهر در عین نا امیدی در پخچال رو باز کردم و ناباورانه یه مرغ سوخاری تند با یه عالمه سیب زمینی سرخ کرده پیدا کردم :دی کلی ذوق مرگ شدم
* خیلی وقته دیگه احساساتم رو برای خودم سانسور نمی کنم ، آدما بهتره با خودشون صادق باشن ،حالا دیگه من خودم و احساساتم رو خوب می شناسم
*بختک :بختک موجودی نامریی است که شب هنگام بر بدن انسان مسلط میشود و تمام بدن را در اختیار گرفته و قفل میکند، درین حالت انسان فقط نظاره گر ناتوانی خود است.
* عشق مثل یه پیراهن free size می مونه

پ.ن

من به کسی خیانت نکردم ، شاید به خودم !

وقتی می گویی "فرناز"

کسی هست که وقتی می گوید فرناز ، نگاهی به چپ و راست میکنم و پشت سرم را می پایم مبادا که با فرناز دیگری دارد حرف می زند
بهت زده به او نگاه می کنم و احساس بزرگی می کنم
برای دیدنش که می روم بزرگ می شوم، زیرک  می شوم و  تا حدود زیادی زن می شوم
ناخود آگاه به شیطنت لبخند می زنم و ندیده احساس می کنم که چشمانم برق می زند و شیرین شده ام
.
.
.
کسی هست که وقتی نامم را از زبان او می شنوم ، گرم می شوم ، قشنگ می شوم ، وقیح می شوم و از سیل کلمات وقیحانه ای که به ذهنم سرازیر می شود شرمسار می شوم و چیزی نمی گویم
.
.
.
کسی هست که وقتی می گوید فرناز، بغض می کنم ،جواب نمی دهم ، نگاه نمی کنم ، تعادلم را حفظ می کنم و از درون می غرم ، ریشخند می زنم و پیش خودم فکر می کنم هنوز هم نمی خواهد دست از بازی حقیرانه اش بردارد
.
.
.
.


ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
حال و احوال : خوبه ، امتحان داره ، حوصله درس خوندنم نداره
حال ِ دل : سرشار از احساساتی که اونقدر قشنگن و نمی خواد سانسورشون کنه

حال شیکم : تمام ویفر شکلاتی هایی رو که مامانش خریده بود خورد آخه خیلی خوشمزه بودن 

پ.ن: گاهی اوقات از این فرنازی که بقیه می بینن و به نام صداش می کنن متعجب میشم...
اسم من زمانی قشنگ شد که تو صدایم کردی "فرناز"






نشانه خوان © 2008. Template by Dicas Blogger.

TOPO